شهریور
۲۸
۱۴۰۰

دانلود مقاله نقد جامعه‌ شناسی

نقد جامعه‌شناسي برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر مي‌آيد، تنها بررسي تأثير مستقيم رخدادهاي اجتماعي مشخصي بر ادبيات يك دوره نيست و برخلاف بسياري مكاتب ديگر نمي‌توان يك مقطع معين تاريخي و يك محدوده‌ي مشخص جغرافيايي و فرهنگي براي آن درنظر گرفت. بلكه در طول سال‌ها افت و … پیشنهاد می کنیم ادامه این مطلب مفید و ارزشمند را در مقاله نقد جامعه‌ شناسی دنبال نمایید. این فایل شامل ۳۱۵ صفحه و در قالب word ارائه شده است.

مقاله نقد جامعه‌ شناسی

مشخصات فایل نقد جامعه‌ شناسی

عنوان: نقد جامعه‌ شناسی
فرمت فایل : word (قابل ویرایش)
تعداد صفحات : ۳۱۵
حجم فایل : ۴۰۹ کیلوبایت

بخشی از  مقاله نقد جامعه‌ شناسی را در ادامه مشاهده خواهید نمود.

 

پيوندهاي جامعه و ادبيات در نگاه نخستين

نخستين تصوري كه از شنيدن تركيب جامعه‌شناسي ادبيات در ذهن نقش مي‌بندد، احتمالاً بررسي تأثير مستقيم رخدادهاي اجتماعي مشخصي بر ادبيات يك دوره و به ويژه نمودهاي معين آن در آثاري خاص است.

اما حتي پيش از آن‌كه به سراغ آنچه ناقدان كهنه و نو در اين باره گفته‌اند، برويم با تأمل در مجموعه‌ی نسبت‌هاي محتمل ميان ادبيات و جامعه مي‌توانيم آرام آرام دريابيم كه اين ماجرا بسيار پيچيده‌تر از آن چيزي است كه در آغاز مي‌پنداشتيم، ببينيم پيوندها و تأثير و تأثرات متقابل ميان دو مفهوم گسترده‌ی جامعه و ادبيات چه ابهاماتي در ذهن ما برمي‌انگيزند:

۱ـ آيا مي‌توان از عكس اين نسبت يعني تأثير ادبيات بر جامعه نيز سخن گفت؟

۲ـ آيا مي‌توان اين رابطه را تأثير و تأثري دوجانبه و ديالكتيكي دانست؟

۳ـ آيا جامعه مستقيماً بر متن ادبي تأثير مي‌گذارد يا به واسطه‌ی تأثير بر نويسنده؟

۴ـ آيا حوادث جامعه مستقيماً براثر ادبي تأثير مي‌نهند يا آن‌كه حوادث اجتماعي با تحولي كه در فضاي فرهنگي و ادبي ايجاد مي‌كنند، اثر را تحت تأثير قرار مي‌دهند؟

۵ـ آيا نويسنده حتماً بايد تحت تأثير فضاي اجتماعي قرار گيرد يا آن‌كه در مواردي بايد در برابر اين تأثير ايستادگي كند و حتي آن را خنثي و يا ديگرگون سازد؟

۶ـ تأثير جامعه بر ادبيات در قلمرو خود آگاه نويسنده جاي دارد يا ناخودآگاه؟

۷ـ تأثير جامعه بر ادبيات به جنبه‌ی هنري ـ ادبي متن باز مي‌گردد يا اثر از طريق تأثير بر فضاي فكري دوران و ذهنيت نويسنده از جامعه رنگ مي‌پذيرد؟

۸ـ آيا تأثيرپذيري از جامعه صرفاً در آثار رئال تحقق‌پذير است؟

۹ـ آيا تأثيرپذيري از جامعه محدود به انواع و قالب‌هاي خاصي است؟ آيا اثرپذيري شعر و داستان با اثر تغزلي و تعليمي به يك نسبت است؟

۱۰ـ آيا مي‌توان از اثرپذيري اجتماعي نظريه‌هاي ادبي سخن گفت؟

۱۱ـ آيا منظور از جامعه در اين تعابير صرفاً جنبه‌هاي سياسي را دربر مي‌گيرد؟ آيا تأثير جامعه به معناي تأثير حكومت و ايدئولوژي خاصي است؟

۱۲ـ آيا ممكن است تأثيرات اجتماعي در مورد دو نويسنده، يا دو متن متفاوت و يا حتي متضاد باشد؟ آيا ممكن است اثري به گونه‌ای منفي و واكنشي تحت تأثير جامعه قرار گيرد؟

۱۳ـ واقعيت‌هاي اجتماعي براثر تأثير مي‌نهند يا آرمان‌هايي كه هنوز تحقق نيافته‌اند؟

۱۴ـ آيا نشانه‌هاي اثرپذيري اجتماعي اثر ادبي به طور پراكنده در متن منتشر است يا آن‌كه ساخت كلي متن از جامعه اثر مي‌پذيرد؟

۱۵ـ آيا اثر تحت تأثير و نمايشگر بخش و طبقه‌ی خاصي از جامعه است يا مي‌كوشد تصويري از همه‌ی جوانب اجتماع به دست دهد؟

۱۶ـ آيا اثر با مقطع معيني از جامعه نسبت دارد يا با گستره‌اي تاريخي از اجتماع در ارتباط است؟

۱۷ـ آيا روابط اثر و جامعه به گونه‌اي آشكار مطرح شده است يا به صورتي پنهان و نامستقيم؟

۱۸ـ آيا اثر همواره صرفاً به روايت بي‌كم و كاست فضاي جامعه دست مي‌زند يا در آن تصرف و اغراق مي‌كند و احياناً با ديدگاهي ناقدانه به آن مي‌نگرد؟

۱۹ـ آيا آثار نويسندگاني كه ظاهراً به جامعه توجهي نشان نمي‌دهند، بركنار از هرگونه تأثير اجتماعي است؟

۲۰ـ آيا نگاه اجتماعي به ادبيات الزاماً به معناي داوري ارزشي و نگاه تعهدآميز است؟

بي‌ترديد با تأمل بيشتر مي‌توان بر اين پرسش‌ها افزود و يا بسياري از آن‌ها را به شكلي دقيق‌تر و فني‌تر مطرح كرد.

مسأله‌ی‌ پيوند جامعه و ادبيات بسيار پيچيده و داراي جوانبي گوناگون است و همواره در مباحث نقد ادبي حضور داشته است. در حقيقت گرايش‌هاي گوناگون جامعه‌شناسي ادبيات يا مكاتب ديگري كه به نحوي با اين قلمرو ارتباط يافته‌اند، هركدام به بخش‌هايي از اين زمينه‌ی پهناور توجه كرده‌اند و در پي پاسخ تنها تعدادي از پرسش‌هاي بيست گانه‌ی پيش گفته، برآمده‌اند.


چشم‌انداز تاريخي جامعه‌شناسي ادبيات

گزارش تمام تأملات پيرامون مسائلي كه به گونه‌اي به نسبت جامعه و ادبيات پيوند دارد، به صورتي دقيق، سزاوار و منسجم و در عين حال موجز بسيار دشوار است. تقريباً همه‌ی شاخه‌هاي خرد و كلان نقد ادبي، بعدي جامعه‌شناسي نيز دارند. جامعه‌شناسي ادبيات برخلاف بسياري مكاتب ديگر در يك مقطع معين تاريخي و يك محدوده‌ی مشخص جغرافيايي و فرهنگي، داراي سير تكوين، اوج و افول آشكاري نيست و پيوسته در حال اُفت و خيز و بازگشت به جريان‌هاي پيشين بوده است. از اين‌ها گذشته مناسبات جامعه و ادبيات چندان عام و گسترده است كه مي‌توان ادعا كرد هيچ دوره‌ی تاريخي‌اي خالي از ذهنيتی هر چند مبهم و كلي و نظريه‌اي هرچند خام و نارسا در اين باره نبوده است.

به هر روي مي كوشيم در اين مجال اندك پس از اشاره‌اي گذرا به ريشه‌هاي تاريخي جامعه‌شناسي ادبيات در مفهوم فني امروزي آن، جريان‌هاي عمده، چهره‌هاي ممتاز و مفاهيم كليدي اين قلمرو پهناور را معرفي كنيم و با اشاراتي كوتاه به واپسين جريان‌ها كه در زماني نزديك به ما متولد شده‌اند، به مسير تحولات در پيش رونگاهي بيندازيم.

 

هنر و جامعه: همزادان ديروز

ارتباط هنر و جامعه از اساسي‌ترين مسائلي است كه توجه تاريخ‌نگاران هنر و زيبايي‌شناسي را به خود جلب كرده است.

بي‌گمان يكي از نامدارترين و گسترده‌ترين پژوهش‌ها در اين زمينه، كتاب تاريخ اجتماعي هنر نگاشته‌ی آرنولد هاوزر است، كه تاريخ هنر را از منظري كاملاً اجتماعي بررسي كرده است و پيوند تحولات هنري و ايجاد سبك‌هاي جديد و از ميان رفتن سبك‌هاي پيشين را با تحولات مختلف اجتماعي آشكار ساخته است و تولد يا زوال جريانات را با وقوع حوادث معين اجتماعي گره مي‌زند.۱

ارنست فيشر در ريشه‌يابي ارتباط هنر و جامعه به اصل «تصورناپذيري ابزار بدون انسان و انسان بدون ابزار» توجه مي‌دهد. فيشر مي‌پندارد انسان از آغاز همان گونه كه ابزار و سلاح مي‌ساخت و در جست و جوي خوراك و پناهگاه بر مي‌آمد، به كارهاي هنري نيز دست مي‌يازيد، نقاشي و پيكرتراشي مي‌كرد و به هنگام كارهاي دسته‌جمعي، ترانه مي‌خواند.۲

دكتر آريان‌پور ـ از پيشگامان جامعه‌شناسي و جامعه‌شناسي هنر در ميهمن ما ـ نيز پس از بررسي ديدگاه‌های گوناگون درباره‌ی منشأ هنر، نگرش‌ها يي را كه به شيوه‌اي هنر را با فرديت هنرمند پيوند مي‌دهد، به يك سو مي‌نهد و به اين نتيجه مي‌رسد كه اجتماع، مهم‌ترين منشأ پرورش شكوفايي هنر ابتدايي است.۳

در زندگي ابتدايي، جمع انساني اهميت بسيار داشت. زندگي معناي خويش را از جمع و روابط انساني به دست مي‌آورد ـ ذهنيتي كه تا امروز همچنان تداوم يافته است. اشكال گوناگون هنري  زبان، آوازهاي موزون و مراسم جادويي ـ كوششي جمعي بود كه همه‌ی انسان‌ها در آن مساهمت داشتند. هنر وسيله‌اي براي تسخير طبيعت و حيوانات توسط جامعه‌ی انساني به شمار مي‌رفت. هنر فردي اساساً مفهومي متأخر و حتي امروزين است. پيشرفت زندگي اجتماعي انسان‌ها، يك جانشيني و روي‌آوري آدمي به كشاورزي مفهوم هنر را ديگرگون ساختند.۴

تقسيم كار و تخصص كه پيامدهاي مستقيم و ضروري شكل‌گيري تمدن بود، رفته رفته هنر را پديده‌اي ويژه و هنرمندان را گروه‌هاي ممتاز ساخت. در اين جامعه‌ی تازه شكل گرفته ديگر نه هنرمند، هنر خويش را به منزلـه‌ی ابزار مي‌نگريست و از آن تنها براي بهره‌برداري از طبيعت سود مي‌جست و نه هنر و جامعه مي‌توانستند يگانگي آغازين خود را پاس دارند. پنداري «من» هنرمند و بسياري مسائل غيراجتماعي ديگر اين دو را از هم جدا مي‌كرد.

با آن‌كه از آن سال‌هاي ديرينه و جادويي هم نهادي و هماني هنر و جامعه دور افتاده‌ايم اما آثار پديده آمده، هنوز هم اين ارتباط دوسويه را مي نمايانند.

 

پيشينه‌ی گره خوردگي مطالعات ادبي با مسائل اجتماعي

به سهولت و قطعيت نمي‌توان نقطه‌ی آغاز معيني براي آميزش مطالعات ادبي با مسائل اجتماعي سراغ كرد. در اين زمينه اجماعي ميان پژوهندگان وجود ندارد و شايد بهتر باشد اندكي دورتر رويم و زمينه‌هاي اجتماعي پديداري اين رويكرد را تا اندازه‌اي شناسايي كنيم ـ رويكردي اجتماعي به رويكرد جامعه شناختي ادبيات!

از حدود سال ۱۸۳۰م رمانتيسم در بيشتر كشورهاي اروپايي جاي خود را به واقع‌گرايي داد. از نويسندگاني كه چندان واقع‌گرا نبودند، چون ديكنز، گوگول و بالزاك به گروهي واقع‌گراتر رسيديم؛ مانند جرج اليوت، تولستوي و فلوبر. جنبشن رمان‌نويسان واقع‌گرا را مي‌توان واكنشي در مقابل كل‌گرايي رمانتيك‌ها دانست. واقع‌گرايي رمان سده‌ی نوزدهم ريشه در شيفتگي به «چنين استي» زندگي بود و برخلاف رمانتيسم توجه خود را نه به آينده و نه به گذشته، بلكه به زمان حال معطوف مي‌كرد. رمان در ميانه‌ی سده‌ی نوزدهم «منظري گسترده بر بخش‌هاي متعدد جامعه و شمار بزرگي از گونه‌هاي شخصيت مي‌گشايد و البته اين گونه‌هاي شخصيت برحسب كنش‌ها و رابطه هاي اجتماعي‌اشان به تصوير كشيده مي‌شوند. انتقال محوري ميان رومانتيك‌ها و نسل نخستين واقع‌گرايان، بيش از هر چيز انتقال از تخيل است به ديدي اجتماعي و همين انتقال در نظريه ادبي خود را نشان داد.۵»

روان بنيادي و جامعه بنيادي از ديگر جريان هاي فكري بودند كه تناقضاتشان در تولد نقد جامعه‌شناسي تأثير قطعي داشت، مباحثات و مجادلـه‌هاي فراواني در اين زمينه به طور هم‌زمان در فرانسه (سورل، لانسون، گراسري، پوسينه، اَرِآ، موفيه، گاستينه و لالو)، آلمان (بوركهارت و هوسن اشتاين و شمارلو) و انگلستان (ايرجوهيرن) به وجود آمد. مناقشاتي كه سرانجام باعث توجه بيشتر منتقدان ادبي به مسأله‌ی اجتماع شد اما ناقدان همچنان روان‌شناسي فردي را در آفرينش هنر مؤثرتر مي‌دانستند. از اين رو م.لالو در كتاب طرح يك زيبايي‌شناسي موسيقي علمي براي توصيف هنر سه جنبه را برمي‌شمارد: «جنبه‌ی فيزيولوژيك، جنبه‌ی رواني و جنبه‌ی جامعه‌شناسانه.» و نيز از همين روست كه اي هيرن برآن است كه «انگيزه‌ها يا محرك‌هاي دروني Impulsions هنر، محرك‌هاي فردي هستند و ماهيت آن‌ها احساسي است و در نتيجه فقط از وضع رواني فرد ريشه مي‌گيرند ولي نمي‌توانند منشأ هنري به خود بگيرند. مگر وقتي كه هنرمند از تصويرهاي ذهني و وسيله‌هاي بياني‌اي استفاده كند كه محيط اجتماعي براي او فراهم مي‌آورد.۶ آنچه در زندگي هنري و سير و تكامل آن توجه ناقدان را هميشه به خود جلب كرده است، تحولاتي است كه در آن روي مي‌دهد. دسته‌اي آن را نشانه‌اي از يك انحطاط كلي مي‌دانستند و آن را با «زوال آرمان هاي سياسي و اجتماعي خود» نزديك مي‌ديدند. از همين رو منتقد و مورخ فرانسوي فردينان برونيتر در تبيين و توجيه جهش‌ها و انقلابات بزرگ در تحول ادبيات بسيار كوشيد. برونيتر هنر را به نوع‌هاي زنده تقسيم كرد و كوشيد تا اصول «گزينش انواع» داروين را در مقياسي وسيع، در قلمرو هنر و ادبيات به كار گيرد.۷

هرچند نظريه‌ی برونيتر ناكام ماند، راه را براي طبيعت‌گرايان گشود. ناقداني برسركار آمدند كه براي عامل طبيعي نقش بسياري قائل بودند و مي‌كوشيدند تا هنر را با توجه به محيط طبيعي آن بررسي و تبيين كنند. اينان مي‌پنداشتند كه هنر عبارت است از تركيب، تلفيق و بازپردازي Transposition عوامل طبيعي، از همين رو «الي‌فور» هنر نقاشي را كه از ديد او نسبت به ساير هنرها همبستگي بيشتري با طبيعت دارد، مي‌ستايد.۸

ناقدان بعدي عوامل محيطي را به دو گروه عوامل طبيعي و عوامل اجتماعي تقسيم كردند. اكثر آن‌ها همچون سوروكين و به‌كر و بارنس تاكيد مي‌كردند كه عوامل اجتماعي در مقايسه با عوامل طبيعي تأثير افزون‌تري برهنر و ادبيات دارند و رها كردن زمينه‌ی اجتماعي فرآيند هنري را خطايي سخت نابخشودني خواندند.

برخي مورخان نقد ادبي مانند ادموند ويلسن، سابقه‌ی نقد ادبي برمبناي جامعه‌شناسي را به پژوهشي درباره‌ی حماسه‌ی هومر اثر «ويكو» در قرن هجدهم مي‌رسانند. ويكو در اين پژوهش به شرايط اجتماعي دوران زندگي شاعر يوناني توجه مي‌كند. اما نقطه آغاز اين مكتب به صورت يك جريان گسترده و ممتد را در سده‌ی نوزدهم بايد جست و جو كرد. در آثار منتقداني چونان مادام دواستان (۱۸۱۷-۱۷۶۶) و هيپوليت تن (۱۸۹۳-۱۸۲۸) و فيلسوفاني مانند هگل و ماركس كه اصولي را پي‌ريزي كردند كه بسط و پرورش‌هاي بعدي، آگاهانه يا ناآگاهانه با آن‌ها پيوند مي‌يابد.۹

هرچند نمي‌توانيم تن را بنيانگذار يكه و تنهاي نقد جامعه‌شناسي و پدر جامعه‌شناسي ادبيات معرفي كنيم، اما بي‌گمان او يكي از طلايه‌داران اين مكتب به شمار مي‌آيد. تن در مواجهه با منتقداني كه طبيعت را يگانه عنصر تأثيرگذار در ادبيات مي‌دانستند، زيست‌شناسي، جغرافيا و تاريخ را در كنار يكديگر جاي داد و عوامل مؤثر در ظهور آثار ادبي را نژاد، محيط و زمان معرفي كرد.۱۰

محيط از نظر تن يك ذهنيت اجتماعي يك دست و اثيري است كه از پيچيدگي ساختارهاي قدرت تاريخي فاصله‌ی بسيار دارد. تأثير محيط اجتماعي جزئي است از زمان ـ برداشت‌هاي فراگير عصر ـ يا جزئي از محيط ـ شرايط خاصي كه بر توليد ادبي تأثير مي‌گذارد.

«محيط يعني حال و هواي كلي اجتماعي و فكري كه گونه‌ي اثر ادبي را تعيين مي‌كند. محيط گونه‌هايي را مجاز مي‌داند كه با آن هم‌سان و هم‌خوان باشند و گونه‌هاي ديگر را با موانعي كه ايجاد مي‌كند و حملاتي كه در هرگام از تكاملشان تجديد مي‌كند، نابود مي‌سازد.»۱۱

در نظر تن «عظمت اجتماعي يا تاريخي با عظمت هنري يكسان دانسته مي‌شود. هنرمند بيان كننده‌ي حقيقت و ضرورتاً بيان كننده‌ی حقايق اجتماعي و تاريخي است. آثار هنري از اين جهت كه يادگار دوراني هستند، سند به حساب مي‌آيند و فرض براين است كه بين نابغه و عصر خودش هماهنگي وجود دارد.»۱۲

دنياي درون هنرمند و شخصيت فردي نويسنده يكسره به سويي نهاده مي‌شود. تن تحت تأثير فلسفه‌ي اسپينوزا و تجربه‌گرايان انگليسي بود. از اسپينوزا بي چون و چراترين جبرگرايي را آموخت و تجربه‌گرايان نيز به او آموختند كه نظريات و عقايد ما چيزي نيستند «جز استحاله‌هاي تأثيراتي كه از طريق حواس به ما منتقل مي‌شوند»۱۳

بي‌شك تن در عقيده‌ي خود راه اغراق و مبالغه پيموده است. نمي‌توان تمام جلوه‌هاي ذوق و هنر را مطلقاً محصول علل خارجي دانست و تأثير ذوق و ابتكار انساني را به كلي ناديده گرفت. در ميان منتقدان كساني بودند كه تنها يكي از سه اصل مورد نظر تن را عامل عمده‌ی آفرينش ادبي مي‌دانستند.۱۴

گوايو كار تن را به نحوي تكميل مي‌كند و دومين جنبه‌ي زيبايي‌شناسي جامعه شناختي را مي‌نماياند. او به تأثير ادبيات برمحيط اجتماعي تكيه مي‌كند. تن مي‌پنداشت كه جامعه نابغه و نويسنده را برمي‌انگيزد و در عين حال او را مقيد مي‌كند. در نظر گوايو، نابغه به نوبه‌ي خود جامعه‌اي جديد خلق مي‌كند. آميزه‌ی آراي اين دو را مي‌توان اين گونه بيان كرد: با آن که «نابغه از اين يا آن محيط اجتماعي برمي‌خيزد، خود آفريننده‌ی يك محيط اجتماعي جديد يا دگرگون كننده‌ی محيط اجتماعي قديم است.»۱۵

شايد بتوان جامعه‌شناسي در معناي امروز را شكل تكامل يافته‌ي نظريه‌هاي تن و گوايودانست. يكي ديگر از سرچشمه‌هاي نقد اجتماعي در آراء برخي انديشگران سده‌ی نوزدهم روسيه يافتني است كه بر جامعه‌شناسي ادبيات به ويژه صبغه‌ي ماركسيستي آن تأثير بسيار گذاشته است.

گفته مي‌شود كه آموزه‌ي رئاليسم سوسياليستي از ماركس و انگلس است ولي حقيقت اين است كه نياكان اين آموزه منتقدان «دموكرات انقلابي» روسيه در سده ي نوزدهم يعني و يساريون گريگوريويچ بلينسكي (۱۸۴۸-۱۸۱۱) و پيروانش بودند. اينان به چشم نقد و تحليل به ادبيات مي‌نگريستند و هنرمند را روشنگر اجتماعي مي‌دانستند و مي‌پنداشتند «ادبيات مي‌بايست از تكنيك‌هاي هنري پيچيده پرهيز كند و به صورت ابزار تكامل اجتماعي درآيد. هنر بازتاب واقعيت اجتماعي است و مي‌بايست ويژگي‌هاي نمونه نماي واقعيت اجتماعي را تصوير كند.»۱۶

البته بلينسكي واقع‌گرايي را تا آن‌جا لازم مي‌داند كه ادبيات را با زندگي پيوند دهد و سير اين پيوند به شكلي منطقي و كارآمد براي دستيابي به يك تأثير اجتماعي به كار برده شود.۱۷ بسياري او را پدر نقد ادبي اجتماعي، نه تنها در روسيه بلكه شايد در سراسر اروپا، مي‌نامند. البته بلينسكي هنر را تنها از نظر گاه تاريخي و اجتماعي نمي‌نگريست و حتي سعي نمي‌كرد تا

«هنرمند يا اثر هنري را به فلان زمينه‌ي خاص اجتماعي نسبت دهد و تأثيرات خاصي را در هنرمند باز نمايد و به بررسي و توصيف روش‌هايي كه او به كار برده، بپردازد و دلايل روانشناختي يا تاريخي توفيق يا شكست شگردهاي خاص او را توضيح دهد، البته گاه اين كارها را مي‌كرد و در واقع نخستين و بزرگترين مورخ ادبيات روسيه بود اما از جزئيات بيزار بود و ميلي به تحقيقات دقيق نداشت.»۱۸

معروف‌ترين پيروان بلينسكي نيكالاي گاويلوويچ چرنيشفسكي (۱۸۸۹-۱۸۲۸)، نيكالاي آلكساندروويچ دابراليوبوف (۱۸۶۱-۱۸۳۶) و دميتري ايوانويچ پيسارف (۱۸۶۸-۱۸۴۰)، آن مايه راه افراط پيمودند كه اساساً در اين نكته ترديد كردند كه آيا «ادبيات آن مايه و مقدار رسالت اجتماعي در خود دارد كه آن را مستحق يك هستي ماندگار كند»۱۹ آنان مي‌پنداشتند تنها زماني هنر داراي ارزش است كه سراپا از حقيقت زمانه سرچشمه گرفته باشد. آنان براي منتقد حتي ارزشي والاتر از نويسنده قائل بودند و او را داراي نيرويي خارق‌العاده مي‌دانستند كه مي‌تواند دنياي توصيف شده در داستان را ژرف‌تر از خود نويسنده درك كند.

دابراليوبوف حتي مي‌گفت كه هنر نه اثري ادبي يا هنري بلكه سندي اجتماعي است. او در نقد يك اثر چنان از شخصيت‌ها سخن مي‌گفت كه گويي اشخاصي واقعي‌اند كه در برابر محيط واقعي خود واكنش نشان مي‌دهند نه موجوداتي آفريده‌ي ذهن نويسنده.۲۰

 

تكوين و تكامل جامعه‌شناسي ادبيات

جامعه‌شناسي ادبيات از سده‌ي بيستم به شكل رويكردي تخصصي و فراگير مورد توجه قرار مي‌گيرد، گسترش پيدا مي‌كند، به شاخه‌هاي گوناگوني بخش مي‌شود و تقريباً بر همه‌ي رويكردهاي ديگر تأثير مي‌گذارد و رويكردهاي تلفيقي تازه‌اي را نمايان مي‌سازد.

در آغاز سده‌ي بيستم به سال ۱۹۰۴ تأملاتي از لانسون درباره‌ي پيوند تاريخ ادبيات و جامعه‌شناسي در مجله‌ي «فلسفه‌ي اولي و اخلاق» مي‌يابيم كه در كنار نگاشته‌هاي اميل دوركيم جامعه‌شناس مشهور نشر مي‌يافت. اين نوشته‌ها و نگاشته‌هاي مشابه خبر از حضور جرياني تازه در اين سده مي‌داد. اما نقطه‌ي عطف رويكرد جامعه‌شناختي به ادبيات را بايد در دوره‌ي رواج ماركسيسم ـ دهه‌هاي ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ ـ جست و جو كرد. منتقدان ماركسيست از منظري متفاوت با چشم‌انداز اومانيسم، به ادبيات توجه كردند. در اين دو دهه نقد عملاً معطوف به رئاليسم بود. از اين رو در ابتدا توجه نقد ماركسيستي بيشتر به رمان بود، به ويژه رمان سده‌ی نوزدهم. اگر شخصيتي را به عنوان نقطه‌ي عطف جامعه‌شناسي ادبيات، چه از نظر پديد آوردن نظام فكري و زباني گسترده و منسجم و چه از نظر تأثير برجريان‌ها و شخصيت‌هاي پس از خود سراغ كنيم، بي‌هيچ ترديد او كسي نيست جز گئورك لوكاچ ناقد و انديشگر مجارستاني.

لوكاچ در سال ۱۵-۱۹۱۴ كتاب دوران‌ساز نقد نظريه رمان را منتشر مي‌كند. مباني نظري جامعه شناختي اين اثر مهم از هگل، ديلتاي و ماركس و بر است. همچنين از انگلس و ماركس بايد ياد كرد. اما اهميت كار لوكاچ آن است كه اين مباني جامعه‌شناسي را به گونه‌اي روشمند و عميق وارد قلمرو نقد ادبي مي‌كند. اين كوشش پيش از او به اين دقت و سامان‌مندي صورت نگرفته بود. لوكاچ چندين دهه در پروردن جامعه‌شناسي ادبيات پيشتاز بود. البته در اين ساليان دراز لوكاچ، پياپي تغيير و تكامل مي‌يابد. او شاخص‌ترين چهره‌ی اين رويكرد در نيمه‌ي نخست قرن بيستم است. البته شاخص‌ترين چهره‌ي نيمه دوم قرن يعني لوسين گلدمن به شدت تحت تأثير اوست و در حقيقت مباني فكري و روش‌هاي او را گسترش بخشيده است. جريان ماركسيستي تنها به شوروي و كشورهاي بلوك شرق منحصر نيست. مثلاً اندكي پس از دهه‌هاي بيست و سی كه از آن ياد كرديم، رالف فاكس ماركسيست انگليسي كتاب شاخص رمان و مردم را به سال ۱۹۳۷ منتشر مي‌كند. گرامشي نيز در ايتاليا در دهه‌ي ۱۹۳۰ آغازگر مباحث مهمي در اين زمينه مي‌شود. دو نويسنده‌ی آلماني ماركسيست دهه‌ي سي يعني برشت ـ هم در مقام عمل در صحنه‌ي تأتر و هم در مقام نظر ـ و والتر بنيامين با پژوهش‌هاي گسترده، چشم‌اندازهاي تازه‌اي را در اين قلمرو مطرح مي‌كنند كه با منظر لوكاچ تفاوت‌هايي دارد. بنيامين در مقاله‌ی مهم «اثر هنر در عصر باز توليد ماشيني» (۱۹۳۳) به گونه‌اي، برنوگرايي و خلاقيت و آشنايي زدايي ـ برخلاف نقد دهه‌ی بيست و سي ماركسيستي ـ تكيه‌ی بسيار مي‌كند. در همين سال‌هاست كه جمعي از ناقدان و فيلسوفان ماركسيست چون آدرنو، هوركهايمر و ماركوزه مؤسسه‌ي پژوهش‌هاي اجتماعي فرانكفورت را پايه‌ريزي مي‌كنند. اين جريان كه با نام مكتب فرانكفورت شهرت دارد در سال ۱۹۳۲ از آلمان رانده مي‌شود و در سال ۱۹۵۰ دوباره به آلمان باز مي‌گردد. مكتب فرانكفورت ديدگاه كاملاً متفاوتي را با برشت، بنيامين و لوكاچ مطرح مي‌كند. اين مكتب در عين تكيه براهميت تحليل جامعه‌شناختي اثرهنري، برنفي رئاليسم اصرار مي‌ورزد. چهره‌ي مهم تأثيرگذار برنيمه‌ي دوم سده‌ي بيستم چنان‌كه يادآور شديم لولسين گلدمن رومانيايي است. نقطه‌ي شروع فعاليت جدّي او را بايد سال ۱۹۴۷ انگاشت. او از اين زمان شالوده‌ي روش خويش را ضابطه‌بندي مي‌كند. گلدمن با اين اصل بنيادين آغاز مي‌كند كه «از ديدگاه ماترياليسم تاريخي، عنصر اساسي در تحليل آفرينش ادبي اين واقعيت است كه ادبيات و فلسفه در سطوح مختلف بيانگر نوعي جهان بيني‌اند و جهان‌بيني‌ها مسائل فردي نيستند بلكه اجتماعي‌اند.»۲۱

گلدمن در تثبيت و استقرار جامعه‌شناسي ادبيات به عنوان يك رويكرد فني و كارآمد نقشي بي‌بديل دارد به ويژه آن‌كه او در آميختن اين جريان با جريان ديگري كه چه بسا روياروي با رويكرد جامعه‌شناسي شناخته مي‌شود يعني ساختارگرايي بسيار نقش آفرين است. اساساً در ترسيم دامنه‌ي جامعه‌شناسي ادبيات، توجه به آميزش‌هايي از اين دست بسيار اهميت دارد. بسياري از ناقداني كه بر اين مكتب تأثير گذاشته‌اند، ممكن است متعلق به رويكردهاي ديگر باشند مثلاً ميخائيل باختين انديشگر بزرگ روسي در بسياري پژوهش‌هاي خود به عميق‌ترين معنا به جامعه‌شناسي ادبيات مي‌پردازد.

جريان نقد جامعه شناختي ماركسيستي پس از ۱۹۶۰ تحت تأثير ساختارگرايي و پيامدهاي آن مانند پسا ساختارگرايي و ساخت شكني قرار گرفت. در همين دهه‌ي ۱۹۶۰ زبان و رويدادهاي اجتماعي ـ تاريخي به طرزي جدايي‌ناپذير با يكديگر مرتبط مي‌شوند.۲۲

جريان نوآيين‌تر موسوم به «نقد اجتماعي» از دهه‌ي هفتاد و هشتاد با چهره‌هايي چون كلود دوشه و پيرزيما شكل مي‌گيرد كه عمدتاً متن را قلمرو مدّاقه‌ی انتقادي قرار مي‌دهند و شايد بهتر باشد آن را جامعه‌شناسي متن خواند. جريان نسبتاً نوظهور ديگر «زيبا‌شناسي دريافت» يا «جامعه‌شناسي خواندن» است كه شكل خام و ابتدايي آن را در كتاب با داستان و خوانندگان (۱۹۳۲) نگاشته‌ی خانم ليويس مي‌توان بازيافت. از پيش روان اين جريان داگلاس ويپلر است كه به سال ۱۹۳۷ يادداشت تحقيقي درباره‌ي جنبه‌هاي اجتماعي خواندن در بحران را منتشر مي‌كند و نيز روبر اسكارپيت را مي‌شناسيم با جامعه‌شناسي ادبيات (۱۹۵۸). اما شكل فني‌تر آن را در اين دو كتاب مهم مي‌توان ملاحظه كرد: در باب زيباشناسي دريافت (۵-۱۹۷۲) نگاشته‌ي روبرت ياوز و خواندن را بخوانيم (۱۹۸۲) به قلم ژاك لنار و پييرپوژا.۲۳ از جمله نام‌آورترين منتقدان معاصر نظريه ماركسيستي جامعه‌شناختي ادبيات مي‌توان از ايگلتون و جيمسون ياد كرد.

توضيح اين نكته‌ها ضرورت دارد كه اولاً جريان نقد ماركسيستي و نقد جامعه‌شناسي همواره به يك معنا به كار نمي‌رود. حتي خود نقد ماركسيستي در مراحل متفاوت تاريخي و در قلمروهاي فرهنگي ـ جغرافيايي مختلف، معناهاي چندگانه‌اي را القا مي‌كند. اساساً «هرگز يك چشم‌انداز واحد ماركسيستي در مورد ادبيات پيدايش نيافت.»۲۴ ثانياً جامعه‌شناسي ادبي چه به معناي ماركسيستي آن و چه به معناي عام، با افت و خيزهايي همراه بوده است كه با تحولات اجتماعي مانند انقلاب شوروي، اختناق استالينستي، جنگ‌هاي جهاني، جنگ ويتنام و ديگرگوني‌هاي فرهنگي به ويژه در قلمرو نقد هنري و ادبي مانند رواج ساختارگرايي ومدرنيسم در ارتباط نزديك بوده است.۲۵

پس از تأمل در سير تاريخي جريان‌هاي اين رويكرد به تحول مفهومي جامعه‌شناسي ادبيات مي‌رسيم. به راستي جامعه‌شناسي به معناي سده‌ي بيستمي آن چيست؟ تمايز آن با رويكردهاي ديگر كجاست و اساساً ضرورت وجودي اين رويكرد كدام است؟

بسياري از نظريه‌هاي ادبي را مي‌توان به علت كم توجهي به ارتباط ميان ادبيات و جهاني كه آن ادبيات را در خود پرورانده است، نقد كرد. نظريه‌هايي كه متن ادبي را جدا از جامعه‌ي پديد آورنده‌ي آن و تنها از طريق واژه، سبك، ساختار و.‌.. بررسي مي‌كنند و چشم بر روي رويدادهاي تاريخي مي‌بندند كه زمينه‌ي مساعد توليد يك اثر را فراهم آورده‌اند و مردمي را كه همان گونه كه بر فضاي كلي ادبيات اثر مي‌نهند، از آن تأثير نيز مي‌گيرند، ناديده مي‌انگارند.

درباره‌ي تأثير و تأثر متقابل ادبيات و جامعه در جاي خود به تفصيل سخن خواهيم گفت. در اين‌جا تنها به اصلي‌ترين چشم‌اندازهاي اثرگذاري دوسويه و دياليکتيكي اشاره مي‌كنيم زيرا تحليل تعامل‌هاي پيچيده و متنوع ادبيات و اجتماع در شكل‌گيري نقد جامعه‌شناسي ادبيات نقش بسيار داشته است. چشم‌انداز نخستين، تحليل موقعيت اجتماعي نويسنده است كه ممكن است بر پايه‌ی گفتارها و كردارهاي غيرادبي‌اش تبيين شود.۲۶ زندگي‌نامه‌ي نويسنده و كنكاش در محيط زندگاني و پرورش نويسنده به ويژه خانواده و محيط تربيتي او نيز گاه مورد توجه قرار مي‌گيرد. البته، پيداست اين زمينه چه‌بسا مجال افراط و گزاف‌كاري را براي برخي ناقدان ساده انگار فراهم كند.

اگر ادبيات را صرفاً بازتاب مستقيم جامعه و تاريخ و عكس برداري از آن‌ها بدانيم و به تعبير ديگر ادبيات را مدركي اجتماعي بيانگاريم كه نقد جامعه‌شناختي تنها ابزار بازنمايي ارجاعات آن به مسائل معين اجتماعي است، بي‌شك از ژرفا و پيچيدگي آن كاسته‌ايم.

جامعه‌شناسي ادبيات در معناي فني و راستين آن، رابطه‌ی جامعه و اثر ادبي را بسيار پيچيده‌تر و متنوع‌تر فهم مي‌كند. مثلاً چنان كه ولك يادآور مي‌شود در مرحله‌ي نخستين بايد تصويرهايي را كه متن از اجتماع به دست مي‌دهد از اين نظر بخش‌بندي كنيم كه كدام يك تعمداً واقع‌گرايانه است و كدام يك كاريكاتور يا هجو يا آرمان‌سازي رمانتيك است.۲۷

چشم‌انداز ديگر اين رابطه كه گاه مغفول مي‌ماند، قلمرو مخاطبان و اثرپذيري آن‌ها از متن است كه در برخي مطالعات جديدتر بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. وسعت دامنه‌ي مخاطبان نيز در همين زمينه قابل تأمل است. يعني در كنار جامعه‌شناسي خواندن و قرائت و فهم واكنش خوانندگان و بررسي متن، از جامعه‌شناسي مخاطبان نيز مي‌توان سخن گفت. پس جامعه و تحليل اجتماعي، سه دنياي پيش از اثر، در اثر و پس از اثر را دربر مي‌گيرد.۲۸

توضيح اين نكته ضرورت دارد كه مكتب نقد جامعه‌شناسي مبتني برواكنش خواننده، خوانندگان عام را در نظر دارد، در حالي كه مكتب نقد ماركسيستي برحسب «طبقه» تمايزات و تفاوت‌هايي را بين خوانندگان و مخاطبان درنظر مي‌گيرد و اين يكي از تفاوت‌هاي عمده‌ي اين دو مكتب است.۲۹

مكتب جامعه‌شناسي را با مكاتب ديگر نيز مي‌توان سنجيد. اكثر مورخان ادبي نقد اجتماعي را واكنشي به نقد نو و نقد روان‌شناختي ـ كه شارل مورون در فرانسه آن را تبليغ مي‌كرد ـ معرفي مي‌كنند. برخلاف نقد روانكاوانه كه به روان‌شناسي فردي توجه دارد و مي‌كوشد بازتاب‌هاي روان‌شناختي را در متون ادبي كشف كند، نقد جامعه‌شناسي به توده‌ي مردم ـ عام وخاص ـ و تأثير و تأثرات آن‌ها توجه نشان مي‌دهد. نقد جامعه‌شناسي راه خود را از مكتب‌هاي ديگر جدا مي‌كند؛ از ناقدان نقد نو كه در «جستجوي متن» خود را به «واژه‌هاي روي صفحه» محدود مي‌كنند ياصورتگراياني كه در اصل به آنچه ادبيات را از ديگر روش‌هاي كاربرد زبان متمايز مي‌كند، توجه نشان مي‌دهند و نيز ساختارگراياني كه به دنبال تثبيت ساختارهايي هستند كه زيربناي روايت‌اند و معنا را مي‌سازند. جامعه‌شناسان ادبي در موقعيت‌ها و شرايط تاريخي و مسائل سياسي مربوط به متون ادبي تأمل مي‌كنند.۳۰

 

 

فهرست مطالب مقاله نقد جامعه‌ شناسی, در ادامه قابل مشاهده می باشد.

 

  • معرفي رويکرد جامعه‌شناسي
  • نقد جامعه شناختي سووشون
  • معرفي رويکرد فمنيسم
  • نقد فمينيستي سووشون

 

 

در صورت تمایل شما می توانید مقاله نقد جامعه‌ شناسی را به قیمت ۲۹۹۰۰ تومان از سایت فراپروژه دانلود نمایید. اگر در هر کدام از مراحل خرید یا دانلود با سوال یا ابهامی مواجه شدید می توانید از طریق آدرس contact-us@faraproje.ir و یا ارسال پیامک به شماره: ۰۹۳۸۲۳۳۳۰۷۰ با ما در تماس باشید. با اطمینان از وب سایت فراپروژه خرید کنید، زیرا پشتیبانی سایت همیشه همراه شماست.




فرستادن دیدگاه

رشته تحصیلی

تازه ترین مطالب

پشتیبانی سایت

پشتیبانی سایت